تبلیغات
?؟?؟?؟ بانوی زمستانی ?؟?؟?؟
 
?؟?؟?؟ بانوی زمستانی ?؟?؟?؟
یکشنبه 1 آبان 1390 :: نویسنده : یك زن    
شب ...
لب‌هایت را با بوسه‌ای می‌بندم
باور کن بوسه نمی‌فهمد
آزادی بیان یعنی چه !!




نوع مطلب : همینجوری، 
برچسب ها :


سه شنبه 5 مهر 1390 :: نویسنده : یك زن    

مقداری شادی  می خواهم...

خدایا دریغم مدار...





نوع مطلب :
برچسب ها :


جمعه 20 خرداد 1390 :: نویسنده : یك زن    
همه چیز را هم
که تقصیر من بیندازی
عاشق شدن من
تقصیر توست !!




نوع مطلب : دلتنگی ها ......، 
برچسب ها :


پنجشنبه 5 اسفند 1389 :: نویسنده : یك زن    
من را همچون تک تک آدم های دور و بر خودت
نگاه کن
همه ی دل نگرانی هایم

مثل تمامی زن هایی است
که تو می شناسی
شاید کمتر . شاید بیشتر
!
دل نگرانی هایی که
گاهی مرا تا سر حد بی خود شدن می برد
و گاهی هم باز نمی گرداند
از نبودنت می ترسم
از بودنت دلهره دارم
و باز هم می مانم میان بودن و نبودن تو
ای کاش می شد لیلی ات باشم.

                                                           
شهرزاد مشیری



نوع مطلب : درد دل ......، 
برچسب ها :


چهارشنبه 27 بهمن 1389 :: نویسنده : یك زن    
چقدر این روزها تو را محتاجم!؟......
می دانم که میدانی......!
فقط نمی فهمم چرا..... از من دریغ میکنی.....!
.
.
.
.
از بی عشقی حرف نمی زنم، از بی پدری و بی مادری نمی گویم. از بی دوستی، بی همسایگی صحبت نمی کنم. از تنهایی حرف می زنم. از طاعون ِ تنهایی.....
.
.
.
.
تنهایم....به غایت تنهایم.....






نوع مطلب : دلتنگی ها ......، 
برچسب ها :


سه شنبه 12 بهمن 1389 :: نویسنده : یك زن    
آخرش باید اعتراف کنم:
تو بزرگی و واژه ها کوچک.
بعد هم
       شعر را
             غلاف کنم!

                                      "
مصطفا حسن زاده"



نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 26 دی 1389 :: نویسنده : یك زن    
بهار که برسد
یعنی دور
یعنی دیر

غمی آرام شُره می‌کند حوالی تن‌ام
تن می‌دهم
بی‌که حسرت‌خوار باشم حسرت‌خواری کنم

کاش وقتِ بهتری دوست‌ات می‌داشتم
کاش روزگار دیگری




نوع مطلب : دلتنگی ها ......، 
برچسب ها :


پنجشنبه 9 دی 1389 :: نویسنده : یك زن    
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن می رسد، می بیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشم هایش چین افتاده، پاهایش ضعف می رود و دیگر نمی تواند پله ها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.

چهل سالگی / ناهید طباطبایی


پی نوشت:شناسنامه ام دارد پیر میشود.....اما دلم....هنوز 19 ساله مانده است...من با تو متولد شدم....در 19 سالگی....و با پسرمان جوان خواهم ماند.....




نوع مطلب : خاطرات ......، 
برچسب ها :


چهارشنبه 1 دی 1389 :: نویسنده : یك زن    
آخرین روز پاییز 81....انگار همین پارسال بود...من و تو....همه را با آرزوهای دختر اولم و پسر نازنینم...جا گذاشتیم...
انگار آمده بودند برای رویاهای سالهای جوانیشان حلقه بخرند....نمیدانستند من و تو در بند ....حلقه نیستیم....چقدر خوشم آمد وقتی گفتی بیا بزنیم به چاک....
رفتیم و بر خلاف آرزوی آنها.....بر خلاف شان خانوادگیشان ....برعکس همه رسم و رسومشان....آرزوی خودمان را خریدیم....

شب یلدای من گره خورد با هر روز تو ....با کافه هایی که رفتیم، با چای سیب و دارچین، با روزنامه ها، ، با غزلات حافظ، با سالنامه سال 81،با آبمیوه پاکتی،  با خیابان امیر اباد، با بزرگراه کردستان،با صدای خنده های تو، با چشم های تو، با دست های تو، با تو…با تو…با تو…


از یلدای 81 من و تو شریک یک طمع شدیم.....ما شدیم





نوع مطلب : خاطرات ......، 
برچسب ها :


شنبه 13 آذر 1389 :: نویسنده : یك زن    
چیزی درونم  صدایم میکند.....شاید  زن کولی درونم باز بیدار شده ......در عبور آرام روزهایم.....این زن کولی بدجور دلش برای .....کولی بازی تنگ شده.....شاید وجود خشک و شکننده ام.....بتواند با این بازی.... مرد کولی درون تو را بیدار کند.....



نوع مطلب :
برچسب ها :


پنجشنبه 24 تیر 1389 :: نویسنده : یك زن    
زمزمه می کنم.......دوستت دارم را
هر صبگاه.......هر شامگاه.........و هر لحظه از زندگی
کجایی که بشنوی آوای دلنشین دلم را؟؟؟




نوع مطلب : دلتنگی ها ......، 
برچسب ها :


یکشنبه 26 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : یك زن    
چشمهایم را باز می کنم. صدای گنجشکها می آید. پس صبح شده است. باید بیدار شوم. صبح شده است. وقت صبحانه است. شام مهمان دارم. بچه ام بیدار می شود حالا. کی جارو کنم این پذیرایی را پس؟گاهی دلم می خواهد تمام روز لم بدهم و کتاب بخوانم. گاهی دلم می خواهد تمام روز با بچه ام بازی کنم. گاهی دلم می خواهد که بیرون بروم و تا غروب راه بروم. گاهی دلم می خواهد خانه ام را تمیز کنم و غذاهای رنگارنگ بپزم. گاهی دلم هیچکدام از اینها را نمی خواهد. مثل امروز!



نوع مطلب :
برچسب ها :


یکشنبه 2 اسفند 1388 :: نویسنده : یك زن    
ماه اسفند رو هم خیلی دوست دارم. خیلی نوئه. دیدن آدمها که تند و تند در حرکتن و دارن خرید می کنن جالبه. هوا هم که این روزها روی خوش بهمون نشون داده و این بادهای بهاری همه دود و دم رو برداشته وبا خودش برده. احساس نو شدن. سبزه گذاشتن. ضمن اینکه به غیر از اون سالی که باردار بودم و پا به ماه، هیچ سالی موقع سال تحویل خونه خودمون نبودیم. همیشه با خانواده من بودیم. دور هم بودن هم خوبه. هدیه دادن و هدیه گرفتن. خلاصه که 26 روز دیگه بیشتر نمونده.
88 دلم برات تنگ میشه. 30 سالگی منو برای همیشه با خودت بردی.





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 30 دی 1388 :: نویسنده : یك زن    
بعضی وقتها چیزی که می خوام بگویم از من فاصله دارد. صفحه سفید را باز می کنم . نگاه می کنم به خطوط سیاه تا حرف دلم را بزنند. حرفی که گم شده در روزمرگیهای همیشگی. در "چه بخوریم" و" خانه خاله دعوتیم "و " بچه" و هزار چیز دیگر. حرفی که گمشده بین بادمجانهای پوست کنده و سیبهای شسته. حرفی که لای قابلمه های چدنی ام گیر کرده است. کشوها را باز می کنم و می بندم. چاقوها را مرتب می کنم. قاشقهای چوبی را مرتب می کنم. حرفم را پیدا نمی کنم. یخچال را باز می کنم. هویجها را پوست می کنم. پرتقال و سیبها را می شورم. نه ... اینجا هم نیست. قوری را آب می کشم و روی حوله قرمز می گذارم . پارچ شیر را می شورم و فکر می کنم به این که کجای آشپزخانه را بسابم شاید جرقه گمشده حرفهایم را پیدا کنم. اجاق؟ عقربه های دیوانه ساعت ، یک را نشان می دهند. به همین زودی یک ساعت است که تو خوابیده ای و من در آشپزخانه دور خودم می چرخم تا یادم بیاید حرف گمشده ای را که باید می گفتم.یا می شنیدم. هفته های شلوغیست ... خیلی شلوغ.  دلم می خواهد زود بهار بیاید و باز تو خوشحال باشی. دلم می خواهد کمی آرامش داشته باشی و دست مرا بگیری و از میان همهمه این قابلمه های چدنی و دیگ زودپز بیرون بکشی.مرا دور کنی از جورابهای شسته. ببری مرا جایی که آسمان باشد و باران و هوای تازه. شاید آن وقت یادم بیاید حرفی را که گم کرده ام.




نوع مطلب : درد دل ......، 
برچسب ها :


یکشنبه 27 دی 1388 :: نویسنده : یك زن    

جمله ها. همین جمله هایی که تصادفا از دهانمان می پرند بیرون. بعد صف می کشند جلوی آینه و شروع می کنند به شکنجه کردنت. کودک درونم کز می کند. با او اصلا خوش رفتار نیستم. مدام سرزنشش می کنم. مدام. دوستش دارم آیا؟ سالها پیش - 5 سال پیش - در یک بازی در آغوش گرفتمش و بهش قول دادم که مراقبش باشم. قول دادم که فراموشش نکنم. چه شد که فراموشش کردم باز؟ یعنی این زندگی جدی اینقدر غرق شدن داشت ؟ کجا رفتند تمام آن لحظه های خوبی که می شد به چیزی خندید. حالا فقط سرزنش. نیشهای سردش را فرو می کند در تن خسته ام. در تن کودک درون خسته ام. از جنگ با خودم خسته ام. از این همه بد بودن. از این که هیچ وقت آنی نیستم که باید باشم. نمی دانم چرا. نمی دانم کجای کار را اشتباه می کنم. نمی دانم اگر کودک درونم را سرزنش نکنم چه کار باید بکنم؟ گیج و گنگ می شوم. حوصله بازی با بچه ام را ندارم. جایی از درون تمام گمشده هایم را به یاد می آورم. تمام آن آدمکها که در کودکیم در باغچه چال کردم و بعد هر چه گشتم پیدا نشد که نشد. یا آن بسته مداد رنگی. یا همین همسرم. یا هزار چیز دیگر. دارم چه می کنم با زندگیم ؟ نمی دانم.

من غمگینم





نوع مطلب : دلتنگی ها ......، 
برچسب ها :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ

سلام ......
یك زن ام.....
اینجا جایست كه من خودم هستم........
یك بانوی دی ماهی .....


مدیر وبلاگ : یك زن
نویسندگان
برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :